نازگل ماماننازگل مامان، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

محیا گلی

خدا را سپاس سپاس سپاس...

دخترم راسپاس عشقش را سپاس مهرش را سپاس خدا جونم ممنونم که سختی هامون تموم شد و خوشی ها رو به ما کرد خدا جونم ممنونم که دختری مثل محیا رو بهم دادی و شکرت برای همه چی برای تمام لحظات حتی لحظه های سخت زندگیم که فرشته ای مهربون به نام محیا رو برام فرستادی تا مثل یک مادر مهربون کنارم باشه و غمخوارم بشه  خدا جونم تو خیلی خوبی خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی هر چند که دوست ندارم زندگیم و مرور کنم و حتی یک لحظه به عقب رجوع کنم  اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم تو خیلی هوام و داشتی و کنارم بودی خداجونم منو ببخش اگه بی هوا از روی فشار سختی ها بهت حرف هایی رو زدم که نباید میزدم یا بهت گفتم خدااااا چرا حواست بهم نیس اما حواست بهم بو...
27 مهر 1398

دختر مامان

محیا جونم ترم 8 رباتیک هستن و خیلی هم موفق هستن خدارو شکر تازه نوریاب و تموم کرده و وارد ترم جدید میشه انشاالله
31 مرداد 1398

ضایعه بزرگ

ده روز پیش بابا بزرگ محیا برای همیشه مارو ترک کرد و به لقا الله شتافت و این درد بزرگی تو زندگی منو محیا جون بود. محیا چشم باز کرد و اونو دید و بهش انس گرفته بود. چند روزی میشه که بهونه گیری میکنه و دلش میخواد مثل بزرگ تر ها ژست گریه بگیره و گریه کنه عکس هاشون رو تو مطلب روز دختر گذاشتم.  انگار چیزی رو گم کردیم که میدونیم رفته اما هنوز منتظر برگشتنش هستیم بابا بزرگ محیا جون شما همیشه میگفتین محیا خانم دکتر میشه من بهتون قول میدم که به این ارزو برسونمتون شما همیشه میگفتین این بچه هوش سرشاری داره من قول میدم بهترین ها رو براش مهیا کنم  انشالله
17 بهمن 1397

مهندس کوچولو در رباتیک

دخملی ام مهندس رباتیک میشود. درسته هزینه ی کلاس هاش بالا در میاد اما اگه دخترم علاقه نشون بده و پیشرفت داشه باشه تا ترم اخرش پاش هستم 52 ترم داره که در اخر با ساخت ربات و مسابقه ی ربات برتر در مسابقه های کشوری شرکت میکنه. انشالله بتونه یه ربات خوب بسازه تا مامانش در هنگام پیری تنها نباشه و یکی کارهاش و انجام بده من در ترم اول ثبت نامش کردم. بقیه اش با خودش این دخملم خودش تنهایی ساخته این یکی رو با کمک پسر عمه جون بهنام ساخته این یکی هم با کمک مامان سارا البته کلاس هاش هنوز شروع نشده پک رباتیک رو تحویل گرفتیم تا محیا جونم حوصله ش سر نره  از شنبه یا یک شنبه کلاس هاش شروع میشه و کارهای خودش رو ...
11 مرداد 1397

من از خدا میخوام که از همدیگه جدامون نکنند

چند وقته نتونستم برات بنویسم اخه بابا بزرگ عفونت خون گرفته بود و یه هفته بیمارستان بستری بود بعدشم اوردیمش خونه و مهمون داشتیم و نشد بنویسم عزیز دلم که انقدر مهربون بهم میگی مامان من دعا کردم که از هم جدا نشیم . عمه جون داشت میرفت مشهد و گفت محیا رو میبرم چون مامان بیمارستان همراهی بابابزرگ بود . شبش اومدی منو از پنجره دیدی و خوشحال گفتی من با عمه جون میرم مشهد خونه الهام تا سیسمونی سوگند جون رو ببرن ولی یه دفعه بغض گلوتو گرفت و گفتی مامان من نمیرم. میشه شب بیامم بیمارستان بمونم گفتم داخل راهت نمیدن بیمارستان عفونتیه نمیشه گفتی من همین پشت پنجره رو چمن ها میخوابم. اما چاره چی بود با اینکه دلم نمیخواست ازت جدا شم اشک هات...
4 مرداد 1397

جشن روز دختر

امروز برای دختری ام جشن گرفتم اونم جشن روز دختر براش کادو گرفتم. هرچند ساده بود ولی برای دختر کوچولوی من خاطره انگیز بود. خیلی خوشحال شده بود. خیلی ذوق کرده بود.  امروز میخوام از خدا یه درخواستی بکنم. ازش میخوام پول و مال و ثروت انچنانی بهمون نداد هم نده ولی دلخوشی هامون و ازمون نگیره  واقعا دل خوش ولب خندون هدیه ای از طرف خداست که از لطف و کرمش به بنده هاش میده  خدایا شکرت که محیا رو بهم دادی خدایا محیا میوه درخت بهشتی تویه ممنون که بهم بخشیدی تا زندگی غمگینم رو شاد شاد کنه شکرت شکرت شکرت ............   کادوی عروسک از طرف بابابزرگ و کادوی قوری و سماور از طرف مامانش ...
24 تير 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا گلی می باشد