نازگل ماماننازگل مامان، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

محیا گلی

مرسی دوستان

ممنونم از همه  تون از همه ی خاله جونی ها که تبریک گفتند امید وارم نوبت منم بشه که بیام بهتون تبریک بگم آرزوهای قشنگتون رو.................  
21 تير 1391

خوش اومدی عزیزم

سلام اولین کاری که کردم تمام پست هایی رو که خوندنشون عذابم میده رو پاک کردم. دیروز جواب آزمایش خون رو گرفتم و تو ٤٠ روزه که به دل مامانت اومدی عاشقانه منتظرتم عزیزم دیشب به بابا گفتم خیلی ذوق کرده بود میدونی چیه اصلا حرفاش با قلبش یکی نیست. داشت پر میاورد داداش مهدی هم که مثل یه مادر مهربون دورم میگرده دیروز گفت مامان میدونم تا آخر دنیا پیشمون هستی خیلی خوشحالم. مامان چیزی رو قورت ندی یه وقتی هاااااااااااااااااااااااااا بچه خفه نشه خوب؟ میخوام بگم خدا جون خیلی ممنونم ازت امیدوارم قدرش رو بدونم میدونستم بعد همه ی سختی ها آسونی ها میان از خدا میخوام سالم باشی و البته صالح دوست دارم ........................   ...
20 تير 1391

آرزوهاي قشنگتون چيه؟

سلام امروز رفتم آزمايشگاه گفت : شنبه ساعت 12 جوابش مياد ميسپرم به خودش هرچي بخواد خيلي سخته انتظار اين روزها خدايا نميدونم چي بگم كه درست هموني باشه كه تو ميخواي امشب رو از ياد نبريد شب ليله الرغاعب شب آرزوها اميدوارم آرزوهاي قشنگتون به درگاه حق براورده بشه البته طبق خواسته ي خودش دوست داشتيد از آرزوهاتون برام بنويسيد نماز و غسلش رو هم بخونيد و انجام بديد ميگن تو مفاتيح هست آرزوي من: يه زندگي ساده و بي سرو صدا بدون دعوا و جنگ و تيكه اندازي و گير هاي الكي و داشتن فرزنداني سالم و بهشتي البته شكر خدا دوتاشون هستند يه دو تاي ديگه خدا بده متشكرشم تا همه ي عمر منتظرشنيدن آرزوهاي قشنگتون هستم ميدونم همه شون پاك و بي ريا هستند. ...
4 خرداد 1391

نامه اي به تو 23

فردا جواب آزمايشهامو ميگيرم و پرونده تشكيل ميدم. من دارم راهم و ادامه ميدم و توكلم به خداست. هر چي اون بخواد همون ميشه اين شعار منه عشقم در مورد دوستان بايد بگم برام دعا كنيد. شما ها اكثرا مادريد و كافيه يه لحظه خودتون رو جاي من بذاريد و بعد راهنماييم كنيد  
30 فروردين 1391

نامه ای به تو22

سلام عزیز دلم. دارم یه کارایی میکنم برای اومدنت عزیز دلم. میخوام وجدانم و آزاد کنم حالا تو هر طوری دوست داری فکر کن بابا نمیخواد تو بیایی میگه از بچه بدم میاد. همین هارو هم نمیخوام. اما من چه گناهی کردم . من که میخوام ببین من 26 سالمه سنم داره میره بالا با این قرص و آمپول ها هم که نمیشه لنگه در هوا بود. که شاید یه روز بابا بخواد یا نخواد. نمیدونم. دیشب میگه من میرم میبندم که تو اذیت نشی. گفتم من بچه میخوام گفت من نمیخوام حالا بزار برای چند سال دیگه تصمیم میگریم میدونم با خودش میگه شد شد نشد هم نشد منکه به ارزوم یعنی پدر بودن رسیدم. نمیدونم جوش کی و چی رو میزنه اما من تصمیم خودم رو گرفتم. از امروز قرص فولیک اسید رو میخورم پس...
27 فروردين 1391

نامه ای به تو ... 21

سلام عشقم خیلی دلم برات تنگ شده چند روز پیش آپ کردم همش پاک شد. دیروز خیلی دلم میخواست باهت حرف بزنم اما نشد. چون نت ندارم الان با میلاد اومدم کافینت جات خالی داره فوفولی میکنه {به قول خودش} بچه ها رو نگه داشتم و ندادم برن اما از صبح تا شب {٨ تا ٨ شب در مغازم} فردا احتمالا با دوستام و بچه ها بریم کوه بوژان برام دعا کن عشقم مخصوصا بابایی که تو منجلاب چکاش داره دست و پا میزنه و ممکنه مارو هم غرق کنه دوست دارم نفسم زیاد منتظرم نذار بوووووووووووووووووووس
24 فروردين 1391

نامه ای به تو....20

عزیز دلم سلام. عشق من و بابایی امروز 6 ماهه شد. درست تو بیستمین نامه ای که بهت نوشتم. خیلی قشنگه که همدیگه رو دوست داریم. و به خاطر هم دیگه سختی ها رو تحمل میکنیم. من که نمیگم اما تو بگو که شش ماه گذشت و مامان هنوز مثل روز اول دوست داشت و انشاالله داره. اما بابا میگه تو خیلی بهم گیر میدی و غرغر میکنی. میگی چیکار کنم مرسانا میشه ازش نپرسم چرا دیر اومدی؟ یا چرا شب نیومدی خونه؟ میدونم دنبال کار و زحمت کشیه اما منم حق دارم بدونم کجای و چیکار میکنه یانه؟؟؟ میگه زندگی ما اول ازدواجمون مثل یه ظرف پیرکس فرانسوی بود. اما الان شبیه یک تنگ ماهیه هر لحظه ممکنه با یه تلنگر بشکنه. {این یعنی مرگ من؛} مرسانا از خدا بخواه به دادم برسه. به خ...
10 فروردين 1391

نامه ای به تو....19

سلام عشق کوچولوی من عزیز دلم موندم سره دو راهی. تو رو به اون عشقی که ازت توقلبمه از خدا بخواه بهترین گذینه رو سر راهم قرار بده. درست مثل تمام این سالهایی که گذشت. اول از همه توکلم به خداست. در مرحله دوم با هرکسی که فکرش رو میکردم سرش به تنش بیارزه مشورت کردم. در مرحله سوم از خودش میخوام راه درست رو جلوی پام بزاره.
9 فروردين 1391

نامه ای به تو....18

سلام گلم. دیشب با بابا به این نتیجه رسیدیم که مغازه رو واگذار کنیم. گفت یه اعلامیه میزنم برای واگذاری. تا سرقفلی رو بدیم دست یکی دیگه. اخه خودش که صبح تا شب تو کارواش کار میکنه. منم که تنهایی نمیتونم مغازه رو بگردونم. من تصمیم گرفتم برم مدرک خیاطی بگیرم. و برای خودم کار کنم. هم این طوری بیکار بیکار نیستم هم دستم تو جیب خودم میره. اخه من از بچگی کار میکردم. نشستن تو خونه و منتظر اوردن پول توسط شخص کس دیگه برام سخته. لا اقل لباس های خودمون رو که میتونم بدوزم. یا حالا یه کار دیگه اما نه اینقدر سنگین مثلا یه 8 ساعت بس / یا همون تدوین عکس و فیلم که قبلا بهت گفته بودم باز هم میگم هر چی خدا بخواد همون میشه
8 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به محیا گلی می باشد